چرک نويس همين بازي برف اما دختر فکر ميکرد که پيشتر هم همانجا زير برف قدم زدهبوده؛ در فاصلهي دو پيچ و کنار تابلوي خطر ريزش کوه. پيچ را که رد کردم ديدمش. رسيده بود نزديک پيچ بعدي و شايد به صداي ماشينم برگشتهبود. دستهايش را گذاشتهبود داخل جيبهاي کاپشن چرمش و روي برف ... ادامه مطلب | |
تاوان بالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. ويل للمكذبين. الذينهم عن صلوتهم ساهون. الذينهم ...»
باد چنگ مي انداخت ميان صفحه هاي قرآن كهنه يي كه خوانده مي شد بر گوري كه جواني يا پيري چه مي دانم! هر كسي را چه فرق مي كند. تازه در دلش جاي داده ... ادامه مطلب | |
گفتي تا کويت چقدر راهه؟ نگا مي کُنُم به دور و بَرُم دستي مي کِشُم تو موهام و مي شينُم رو لبه ي پله ها اوف که تيزيش پُشتِمٍ درد مياره ولي جرات ندارُم ُبلَن شُم انگار کسي زده باشُم زمين.
-گفتي نني موسا مُرد ؟
با خُودُم گُفتُم يعني رفته کويت همه چيزتَمام ... ادامه مطلب | |
سر جوخه دلم ميخواست ژنرال شوم. سالهاي اول جنگ جهاني دوم كه درتاكوما به مدرسه ابتدايي ميرفتم بسيج عموميبازيافت كاغذ راه انداخته بودند كه همه چيزش به ارتش شباهت داشت.
خيلي جالب بود و كارها را اينطور تقسيم كرده بودند: اگر بيست و پنج كيلو كاغذ تحويل ميدادي سرباز ميشدي با حدود ... ادامه مطلب | |
از آشنايى با شما خوشوقتم بهياد نمىآورد كه بحث چگونه درگرفت. شب جمعه بود و آنها دو زوج كه هيچكدام زن و شوهر نبودند به يك رستوران چينى رفته بودند كه پاتوغشان بود. زنها و يكى از آن دو مرد مدتها پيش ازدواج كرده بودند و اكنون حتى خاطره طلاق هم در ذهنشان رنگ باخته ... ادامه مطلب | |
من عاشق آدم هاي پولدارم اشارهاش را فشار داد روي دكمة سياهرنگ روي دستگيره. شيشة سمت راست ماشين كه تا نيمه پايين رفت انگشتش را برداشت. سرش را برد طرف شيشه. به مردي كه نشسته بود پشت فرمان بي ام وي انگوريرنگ گفت: «شما دارين ميرين؟»
مرد نگاهش كرد. گفت: «تازه اومدهيم.»
... ادامه مطلب | |
rooZmarreGi :-S با نخستين سنگ ها آغاز مي شود و انسان با نخستين درد
- ... ادامه مطلب | |
جهان پهلوون مي اومد رو تشك از زور هيجان مي خواستيم ذوق ترك بشيم. اشك شوق حلقه مي زد تو چشامون. از خوشحالي نفسمون بند مي اومد. بي اختيار عينهو فنر از جا مي جستيم و با صدايي غرا كه از زور عشق به جهان پهلوون مي لرزيد ... ادامه مطلب | |
خاطرات مدرسه.. آقا مدير وقت نشده بود هيچ معلمى به من توهينى كند يا خداى نكرده از طرف اولياء مدرسه اسائه ى ادبى چيزى به من بشود چون طاقتش را نداشتم كه نازك تر از گل بشنوم يا كسى به خودش اجازه بد هد به من بگويد بالا چشمم ابروست يعنى هميشه طورى رفتار ... ادامه مطلب | |
پا توي کفش فلاسفه کوچولو! راستي اگر کانت نبود يا بود ولي دستگاه فلسفي آسماني خود را نمي ساخت و بعدش هم ماوراء طبيعت را آن طور مد روز نمي کرد و آن را قوطي عطاري يا جعبه شامورتي بازي فلاسفه نمي کرد تو و امثال تو از فيخته و شلينگ گرفته تا ... ادامه مطلب | |
راه رفتن روي خط باريك وسط خيابان دوست داشته ام روي خط باريك وسط خيابان راه بروم طوري كه ماشين ها از دو طرف با سرعت زياد به طرفم بيايند و بوق زنان از كنارم رد شوند. بعضي هايشان از پشت سر زوزه كشا ن به من نزديك شوند و با سرعت باد از ... ادامه مطلب | |
سلام بر مرگ چه به گوشش خواندم نرو نرو نرو. كجا مي روي؟ به گوشش فرو نرفت كه نرفت. يعنى همه گفتند نرو. خواهش كردند. التماس كردند. قربان صدقه اش رفتند. دليل و برهان برايش آوردند. همه. خواهرش زنش پسرش دوستان جان در يك قالبش. همه. همه. ولى زير بار خواهش تمناى ... ادامه مطلب | |
مردي ميان سال و کوتاه قد، صحنه : مردي ميان سال و کوتاه قد بلوز و شلوار سفيد به تن دارد و موهاي کوتاهش را به سختي دمب اسبي کرده. او کفش سياه و کمربندي مشکي دارد. پشت ميز کارش در کتاب فروشي نشسته - ميز سمت راست صحنه در انتها [و به صورت اُريب وجود ... ادامه مطلب | |
دو داستانك پوشالي
هر شب بعد از خوردن شام مرد به اتاقش مي رفت و زن به آشپزخانه.
مرد اول در اتاق تاريک چند دقيقه اي از پشت پنجره بسته به بيرون نگاه مي کرد. تا آنجا که چشمش ياري مي کرد مي ديد. همه را. حتا آن توله سگ کوچک ـ همان وقت ... ادامه مطلب | |
زن از ديد داستان نويسان معاصر خردمند از فنون و فضايل حظي وافر داشت و طبعي نافر. چندانكه در محافل دانشمندان نشستي زبان سخن ببستي. باري پدرش گفت اي پسر تو نيز آنچه مي داني بگوي. گفت ترسم كه بپرسند از آنچه ندانم و شرمساري برم.
«نشنيدي كه صوفئي مي كوفت
«زير نعلين خويش ميخي ... ادامه مطلب | |
دو کلام حرف نامربوط سوم شخص ِ مجهول ِ عزيز را مي گويم. عجب انسانيتي... واقعن چه قدر نودستي...ببخشيد چقدر نوع دوستي! باز مي گويند ما ملت آن زمان که از آب و خاک مان گنده..ببخشيد! کنده شديم... مهر و عاطفه مان هم ازمان گُنده ... ببخشيد! کنده شده. وقتي شنيد آقاي اقبالي با ... ادامه مطلب | |
مي توانم يک ساعت از کارشما را بخرم ؟ دير وقت خسته و عصباني از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود.
- بابا! يک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما. چه سوالي؟
- بابا شما براي هر ساعت کار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با عصبانيت پاسخ داد:'' ... ادامه مطلب | |
بودا تاريخدان نيستم اما بر تاقچهي اتاقم يك رز سفيد هست كه هميشه به سوي مجسمهي كوچك بودا خم شده است. من دربارهي بودا چيزي نميدانم فقط آفتاب كه برميآيد ميبينم رز سفيد به سوي مجسمه سر خم كرده. شايد در قفسههاي كتابخانهام كتابي دربارهي بودا باشد … اما به ... ادامه مطلب | |
نفر دوم صحنه : مردي ميان سال و کوتاه قد بلوز و شلوار سفيد به تن دارد و موهاي کوتاهش را به سختي دمب اسبي کرده. او کفش سياه و کمربندي مشکي دارد. پشت ميز کارش در کتاب فروشي نشسته - ميز سمت راست صحنه در انتها [و به صورت اُريب وجود ... ادامه مطلب | |
اقتصاد چيست؟ هرچه به اين دوست عزيزم گفتم جلسه ى سهامداران شركت فلان و بهمان به درد من نمى خورد به خرجش نرفت. گفت تو بايد همه جا را ببينى تو بايد توى هر سوراخى سر كنى... از بس كه اصرار كرد گفتم باشه بيا. آمد دنبالم. توى ماشين هم كه بوديم ... ادامه مطلب | |
زمان به شکل خارق العاده اي بزرگتر از ''آن'' اتفاق مي افتد بزرگتر ازآنکه به ''آن'' فکر کني و آن وقت مي ماني که چگونه اين جريان ناخودآگاه در زندگي ات جاري شده و شکل گرفته. شکل گرفتن ''آن'' بدين گونه است که نمي توان به زمان وقوعش فکر کرد اگر ... ادامه مطلب | |
کافه گوگن دو زمستان گذشته است که ناگهان به اين نتيجه مىرسى بهترين راه نجات اين است که تصميم بگيرى ديدت را به قضيه عوض کنى. به جاى اين که فکر کنى ترکش کردهاى خيال کنى سرش را گذاشته زمين و مرده است - به همين سادگى. اين طورى مىشود که تصميم ... ادامه مطلب | |
قورباغه ي بزرگ نيمه روز قورباغه ها جلسه اي گذاشتند. يكي از آن ها گفت: اين غير قابل تحمل است. حواصيل ها روز ما را شكار مي كنند و راكون ها شب كمين ما را مي كشند.
ديگري گفت: بله. هريك به تنهايي به حد كافي بد هستند اما هر دو حواصيل ها ... ادامه مطلب | |
اشتباه ساده با چه ولعي مي خونه! '' اولين جمله اي که گفت اين بود. چشمان اش گرد شد. مشتهايش را کنار پا گره کرد. گوشه هاي لب اش به پايين حرکت کرد. چين هاي روي چانه و کنار لب واضح شدند. '' چه سريع مي خونه ... تو ماشين... کنار خيابون... ... ادامه مطلب | |
شبى كه تنهايش گذاشتند رولفو ترجمه: جيران مقدم: فليسيانو روئلاس از آنهايى كه جلو مى رفتند پرسيد: چرا اينقدر آرام مى رويد؟ اين طورى كه خوابمون مى بره. نكنه براى زودرسيدن عجله نداريد؟ و آنها جواب دادند: صبح موقع طلوع آفتاب مى رسيم. اين آخرين چيزى بود كه ميانشان رد و بدل شد. آخرين ... ادامه مطلب | |
ارزش چانه زدن روم باستان, گروهي پيش گو به نام سيبل ها نه کتاب در باره آينده امپراتوري روم نوشتند.کتاب ها را نزد تيبريوس بردند. امپراتور پرسيد: قيمت اين کتاب ها چقدر است؟ سيبل ها پاسخ دادند:صد سکه زر. تيبريوس خشمگينانه آنها را از خود راند. سيبل ها سه کتاب را سوزاندند و برگشتند و به تيبريوس ... ادامه مطلب | |
پدر بيورنسون ترجمه: مسعود اميرخانى: مردى كه داستانش در اينجا نقل مى شود ثروتمندترين و متنفذترين فرد در بلوكش بود؛ نامش «ترد اوراس» بود. او يك روز- بلندقامت و جدى- در اتاق كشيش حاضر شد. او گفت: «پسرى دارم كه براى تعميد آوردمش.» «اسمش رو مى خواهيد چه بگذاريد؟» ... ادامه مطلب | |
ردي بر ساحل را در پاركينگ اداره پارك كرده وپياده شدم.دكمه هاي پالتوي باراني ام را بسته وچترم راگشودم.تا در ورودي ساختمان فاصله زيادي نيست اما من از خيس شدن بيزارم!ديشب مهتابي بود ولي به هواي بهاري شمال نمي توان دل بست.
هنوز به درستي روي صندلي كارم ننشسته بودم ... ادامه مطلب | |
پلي كه وسط اقيانوس كه وسط اقيانوس در حال نوسان بود وتكان تكان ميخورد.. آستانة بهشت را به آستانه جهنم وصل ميكرد و باد آن را از سويي به سوي ديگر هُل ميداد. پلي كه بيهيچ داربستي؛ مثل رنگينكمان روي اقيانوس سبز آبي خم شده بود... هر شب محل ملاقات خاله اسفند بود و ... ادامه مطلب | |
وقتي مادر مي ميرد ... تنم يخ کرده نه بخاطر اينکه امروز آخرين برگهاي درختان پائيز زده روي زمين افتاده اند و اولين دانه هاي برف زمستاني مي بارند . قرار بود بهار امسال با هم به ديدن نسرينهاي آبي وحشي روي تپه ي آن علفزار دور دست که مي گفتي برويم ... به ... ادامه مطلب | |
خواب بوده ام شايد نمي دانم خواب ديده ام اَ ش باز ؛ يا نه چون سطرهاي تراويده ي صفحاتِ كتابي -خطي؟ شايد!- به يادش آورده بوده ام ؛ با همان خالِ گوشتي ِ سبز رنگ در منتهي اليهِ گوشِ راست؛ آن جا؛ در راه ْ راهِ نورِ زردرنگِ حياط در فاصله ي ... ادامه مطلب | |
اسکناس ده فرانکي فرانسه سابقه اي ديرينه دارد. سال ها پيش در پاريس دچار افسون آن شدم. جنس دوست داشتني اي كه از بس در دست چرخيده صاف شده است. تكه هاي كاغذ مزين به چهره هاي مشهور. اسكناس ده فرانكي مورد علاقه ام بود - ولتر سر بزيرانگار از ربا خواران ... ادامه مطلب | |
ميراندا و من مانند رودخانه اي بي باک باريکه ي دره را مي شکافد . سرها مي غلتند و مي آيند و من و ميراندا هراسان به دنبال پناهي مي گرديم . ميراندا مي گويد '' هميشه با هم جنگ داشته اند . '' من سري تکان مي دهم ... ادامه مطلب | |
حضور مهم نيست چي صدام بزني. مهم نيست اسمم را بداني. مهم است؟ نيست ديگر.همين قدرکه «تو» خطابم کني کافي ست. فقط بگو:«تو». باشد؟ آخرغيرازمن و تو که کسي اين جا نيست.وقتي که حرف بزنيلابد منظورت من هستم ديگر. البته شايد بخواهي با خودت حرف بزني اما باز هم مهم نيست. ... ادامه مطلب | |
مووي استار و شاخه گل رز روز هاي يکشنبه مووي استار توي دست راستم بود و گوشي تلفن توي دست چپم. لب هاي شهواني اش را به من نشان مي داد يا دندان هاي خوش ترکيبش را يا...؟ گفتن نداشت. يکه خورده بودم. آنطور ي که آنها مايل بودند يکه خورده بودم. جر دادن حنجره دردي را دوا نمي ... ادامه مطلب | |
سه نقطه ... مي ذارم لاي کتاب تا صفحه اي رو که مي خونم از دست ندم. بالشمو که سُر خورده و اومده جلو مي کشم عقب خودمو هم. آها حالا راحت شد. استخوناي دنبالچه م چه دردي مي کنه انگار روغنشون تموم شده. خشک خشکن. نه بهتره يه تکه کاغذ بذارم لاي ... ادامه مطلب | |
بفرمايم تا دستت ببرند! سلام :نديم گفتاي پادشاه ريش مرا با قطاع بمن ده تا هرچه خواهم بريش خود بجاي آرم که تا دستم از ريشم کوتاهست هيچ حضوري و سروري ندارم.
فاضلي نديم پادشاهي غيور بود و اندک وسواسي داشت و عادت کرده بود که گاهگاه مويي از محاسن خود برميکند پادشاه بر آن ... ادامه مطلب | |
عـروسي از شهربرگشت .عروس ودامادرا رويك صندلي كنارهم نشانده بودند. صبح كه مي رفتند
هركدام رادورازهم نشانده بودند. عروس رارويك صندلي ازرديف وسط كنارمادرش نشانده بودند.داماد -
درطرف مقابل همان رديف كنارپدرپريال وكوپالش نشسته بود. صندلي هاي اطراف عروس راخانواده
اوگرفته بودندواطراف دامادراقوم وخويش اواشغال كرده ... ادامه مطلب | |
چشم مادر... من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ... ادامه مطلب | |
دو داستان احمد! ... فيشششششش ... احمد!... احمد! ... فيشششششش ...»
بخواب برادر خواب ديده يي. گلوله که در خان اسلحه بچرخد هزار دور مي زند تا به جايي که بايد بنشيند بخوابد. بخواب! خواب ديده يي خواب بوده ييم. تو اينجا کيکاووس من رستم.
برادر! گلوله که در خان اسلحه چرخيد هزار ... ادامه مطلب | |
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد : ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
و اين منم
زني تنها
در آستانه فصلي سرد
در ابتداي درک هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناک اسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني .
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول ... ادامه مطلب |  |
هفت خاج رستم ... نرد با خامدست ميبازي يا ايمون اضافه داري كه باز مثل ديشب همين مجال هي ادبوس ادبوس ميكني؟ آخه گردندوك تو كجا قمهقمه كشي ديدهاي كه حالا آهوي دشت ميبخشي كه اگه يه چقوكش به هفت اقليمه اشكبوسه و بس علا گنگه پدر سگ؟ تا به عزت خودتي پاسورهاتو ... ادامه مطلب | |
آب زندگي-صادق هدايت زندگي
صادق هدايت
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيشكي نبود . يك پينه دوزي بود سه تا پسر داشت : حسني قوزي و حس يني كچل و احمدك. پسر بزرگش حسني دعا نويس و معركه گير بود پسر دوم ي حسيني همه كاره و هيچكاره بود گاهي آب حوض مي ... ادامه مطلب |  |
بي وجود تو ، خانه ارباب نمي توانست اين قدر زيبا باشد سقا در هند دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان
مي کردو روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم هميشه حداکثر مقدار آب ... ادامه مطلب | |
فکرمان خيس مي آيد . نفسهامان ميگيرد . همه با هم فکر ميکنيم : بايد رفت. , زرد , جا بجا ترک خورده , حالا گچ سقف که باد کرده
اگر اب بالا بيايد؟! , تا مچ پا خيسمان کرده . با هر تکاني که ميخوريم شلپ صدا ميدهد . همه با ... ادامه مطلب | |
من از اول شب تا صبح كنار آن ستون بودم در مسجد جامع دمشق كنار ستوني صاف نشسته بودم . جعرانه (حيواني شبيه سوسك ) را ديدم كه مي خواهد از ستون بالا برود و كنار شعله اي كه بالاي ستون مي سوخت بنشيند. من از اول شب تا صبح كنار آن ستون بودم, حشره هفتصد بار سعي نمود بالا ... ادامه مطلب | |
چهل كليد توي ماهي تابه جلز و ولز مي كرد كه چشم هاي آقا جان را انداختم تويش و با كفگير چوبي ..اين ور و آن ورشان كردم كه خوب سرخ شوند ..سرخ و برشته..
اول فكر كرده بودم آب پزشان كنم ..اما بعد حيفم آمد..چون مي دانستم همه چيز سرخ ... ادامه مطلب | |
جستجو شريفه کتاب را باز کرد. از وادي اول وادي طلب گذشت. به دومين وادي رسيد؛ وادي عشق دل نمي کند از آن پرسش اما در سرش مي لوليد. به وادي معرفت رسيد جوابي اما نيافت. از وادي استغنا گذشت و در وادي توحيد سرگشته ماند. پرسش اما پررنگ تر شده بود ... ادامه مطلب | |
کلاغي روبرويت روي سيم ها روبرويت روي سيم هاي لخت فشار قوي نشسته با آسمان گرگ و ميش صبح با ابرهاي تنکش به تو نگاه مي کند. شايد براي سرنوشتِ محتومِ برادري که به قتل مي رسد درست مثل هزاران سال پيش که روي همان درخت منتظر شد که يکي کار آن ديگري را تمام ... ادامه مطلب | |
قصه عشق (رماني از صلاح الدين احمد لواساني - هندي)قسمت دوم هفتم
***********
نميدونستيم چه خوابي برامون ديدن .
كنار ساحل در حاليكه دست نازنين توي دستم بود قدم ميزديم سكوت بين ما حاكم مطلق بود . گاهي مي نشستيم وتو چشماي هم نگاه ميكرديم وچشمامون پر اشك ميشد. اما انگار لبهامونو به هم دوخته بودن.
حدود ساعت دو بود كه نسترن خواهر كوچيكه ... ادامه مطلب | |
سايه دانم خواب ديده ام اَ ش باز ؛ يا نه چون سطرهاي تراويده ي صفحاتِ كتابي -خطي؟ شايد!- به يادش آورده بوده ام ؛ با همان خالِ گوشتي ِ سبز رنگ در منتهي اليهِ گوشِ راست؛ آن جا؛ در راه ْ راهِ نورِ زردرنگِ حياط در فاصله ي ديوارِ ... ادامه مطلب | |
تولّد يك سبز ها آن را مصداقي از اتوپيا مي دانند و من نه . در اين جهان تقريباً هيچ كس مورد بهره كشي واقع نمي شود . البتّه فاصلهً طبقاتي و از اين حرفها وجود دارد ؛ ولي مثلِ روم و يونان باستان تقريباً هيچ شهروند اين جهان كار نمي ... ادامه مطلب | |
هواپيما رباها همه جا هستند خواهم برايش نامه اي بنويسم براي اولين بار است كه براي كسي نامه مي نويسم چندبار براي خودم نامه نوشته ام نامه هايي كه هرگز به دستم نرسيده اند نامه هاي نامعلومنامه هاي مجهول نامه هايي كه به هيچ آدرسي پست نشده اند در هيچ صندوق پستي انداخته نشده اند ... ادامه مطلب | |
جن ها کتکم ميزنند align=right> زن جوان وقتي پس از ماهها آزار واذيت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته هاي آنها بدهد با چشماني اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. اين زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگي براي اينکه زن جوان از شکنجه هاي و آزار واذيت ... ادامه مطلب | |
ديوار کاه گلي تختش دراز کشيده بود و با انگشتش رو سقف سفيد اتاق نقاشي مي کشيد... کاري که از بچگي موقع فکر کردن انجام مي داد تنها فرقش با اون زمان اين بود که حالا سقف سفيد ِسفيد ِسفيد بود و بچگي يه ديواره گاه گلي...
نفس مي کشيد و با هر بار ... ادامه مطلب | |
فرق بين شاه و گدا پادشاه اسپانيايي, به دودمان خود بسيار مي باليد.همچنين مشهور بود که با ضعيفان بي رحم است. يک روز, با نزديکان خود در دشتي در آراگون راه مي رفت که سال هل قبل, پدرش در جنگي در آن کشته شده بود. در آنجا به مرد مقدسي برخوردند که در ميان توده عظيمي از ... ادامه مطلب | |
دوشيزه و سال ژوليت شكسپير است چهارده سال دارد و مثل ژوليت سرگذشتى فاجعه بار و رومانتيك. زيباست بخصوص اگر ازنيمرخ تماشايش كنى. صورت كشيده و زيبايش با گونههاى برجسته و چشمهاى درشت و كم بيش بادامى نشان از تبار دور شرقى دارد.دهانش نيمه باز است جورى كه انگار دارد دنيا ... ادامه مطلب | |
تاوان يک ترديد هاي شب بود که مثل هميشه آقاي « انصافي » از خواب پريد, قلبش تند تند مي زد, دهانش خشک شده بود, بي اختيار بلند شد, بازهم يکراست سراغ دريچه ي پنج دري رفت نگاه دلواپس و نگران کننده اش از سياهي غليظ ... ادامه مطلب | |
شب عروسي سال 1953 توي يه كيوسك مطبوعاتي كنار ايستگاه اتوبوس كار مي كنم و از همون زمان چشم چشم مي كنم كه روزي دختر باب دلم رو توي همين ايستگاه پيدا كنم. اون موقعي كه سر اين كار اومدم هنوز رنگ سبز روشن در ديوار اينجا تر و تازه بود. ارتشيهايي ... ادامه مطلب | |
آبهاي بدن ديو منتظر ايستاده است تا از خيابان بگذرد و با بي صبري اين پا و آن پا مي کند ناگهان زني که کنارش ايستاده دستش را روي بازوي او مي گذارد.
مي گويد: '' ببخشيد آقا. واقعا خيلي متاسفم که مزاحمتون مي شم اما فکر کنم الانه که بزنم زير ... ادامه مطلب | |
خواب هاروي پايِ سينك ظرفشويي ميچرخد و يكهو چشمش ميافتد به شوهرش كه حدود سي سال است با هم زندگي ميكنند. با تيشرت سفيد و شلوارك بيگ داگ3 نشسته پشت ميز آشپزخانه او را تماشا ميكند.
تازگيها اين ناخداي روزهاي هفتة وال استريت4 را بيشترِ شنبهصبحها درست همينجا با همين ريخت و ... ادامه مطلب | |
نامه نوشتم به.. رئيسجمهور ماه نامه يي نوشتم و از او پرسيدم كه آيا آن بالا محوطه هاي توقف ممنوع دارند يا نه. پليس ماشين هونداي مرا جرثقيلكش كرده بود و من از اين موضوع ناراحت بودم. برگرداندنش برايم هفتاد و پنج دلار آب مي خورد به اضافهي بهداشت روان. هيچ دقت كرده ... ادامه مطلب | |
ديدار ساسان تبسمي تاکنون آثار ماندگاري از شاعران و نويسندگان جهان ازجمله: سه گانه مکين با عنوان هاي «موسيقي يک زندگي» «وصيت نامه فرانسوي» و «زني که منتظر بود» و مجموعه شعر« صدتايي عشق»از پابلو نرودا را به فارسي ترجمه کرده است. از ديگر ترجمه هاي او: کتاب هاي ... ادامه مطلب | |
اسکناس ده فرانکي فرانسه سابقه اي ديرينه دارد. سال ها پيش در پاريس دچار افسون آن شدم. جنس دوست داشتني اي كه از بس در دست چرخيده صاف شده است. تكه هاي كاغذ مزين به چهره هاي مشهور. اسكناس ده فرانكي مورد علاقه ام بود - ولتر سر بزيرانگار از ربا خواران ... ادامه مطلب | |
اعتراض گوسفندان اعتراض گوسفندان
مردي زنداني شده بود.جرمش اين بود که اعتراض مي کرد.
او را در آغل گوسفندان زنداني کردند تا از آنها ياد بگيرد که اعتراضي نداشته باشد.يک سال بعد فرد را به دار آويختند زيرا گوسفندان ديگر شير نمي دادند.
... ادامه مطلب | |
داستانك (1) جدول هاي کنار خيابان مي نشيند و با نگاهش دنباله جدول را مي گيرد: سياه سفيد سياه سفيد...
با خودش مي گويد کاش جدول ها را رنگ ديگري مي زدند مثلا سبز و آبي. نه نه...سبز و آبي قشنگ نيستند بايد همه آن ها را قرمز مي کردند. بله ... ادامه مطلب |  |
قلب خبرچين درسته!عصبي بودم خيلي وحشتناک عصبي بودم و هستم . اما چرا مي گوييد ديوانه ام؟ بيماري حس هايم را قوي کرده بود تخريب ويا گنگ نکرده بود. ازهمه بيشتر حس شنيدن را. همه چيز آسمان و زمين را مي شنيدم. چيزهاي زيادي از جهنم مي شنيدم. چطور مي توانم ... ادامه مطلب |  |
جن در مصر align=right>اين داستان : ابوکف مصري در تاريخ 1359 شمسي اتفاقي بوقوع پيوست که افکار عمومي مردم مصر را به خود معطوف کرد اين اتفاق چنين بود : مرد سي وسه ساله اي به نام عبدلعزيز ملقب به ابوکف که در دوم راهنمايي ترک تحصيل کرده بود ... ادامه مطلب | |
راه فانوس دريايي معبد کنار دريا Temple by the Sea با شيرواني سفالي عنابي ويلاهاي شمال را به يادم مي آورد- مثل خيلي چيزهاي ديگر اين شهر کوچک مثل بوي دريا ماهي- ماهي اي که در افکار کودکي ام با چشمان گشاده آن طرف تر آرام و مغموم صداي تيغه ي چاقو را ... ادامه مطلب | |
اي خداي عزيزم؛تو از نياز من باخبري خودت آن را برآورده كن. زني بود كه با لباسهاي كهنه و مندرس و نگاهي مغموم ؛ وارد خواربار فروشي شد.
با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواربار به او بدهد.
به نرمي گفت: شوهرش بيمار است و نمي تواند كار كند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان لاك هاوس محلش نذاشت.
زن نيازمند اصرار ... ادامه مطلب | |
چرت و پرت تلفن به صدا درآمد .
دست راستش را از ملحفه درآورد و بطرف ميز تلفن نزديک تختخواب دراز کرد .
دستش را روي ميز کشاند و گوشي را برداشت .
مدتي است که دارد حرف ميزند .
- يک ساعته ديگه اونجام .
گوشي را گذاشت و از رختخواب بيرون آمد .
مدام دور خودش ... ادامه مطلب | |
به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره ! زيادي از تولد برادر سکي کوچولو نگذشته بود . سکي مدام اصرار مي کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند سکي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي کند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين ... ادامه مطلب | |
آزادي گورخر در چنگال پلنگ هاي بزرگ زندان مركزي باز مي شوند . برف آرام بر گونه هايم مي نشيند . همان ابتدا در خيابان روبرويم بايد از خط كشي عابر پياده عبور كنم با لذت خاصي از روي آن رد مي شوم . در يك غروب زمستاني يك گنجشك خاكستري ... ادامه مطلب | |
قصه عشق (رماني از صلاح الدين احمد لواساني - هندي)قسمت سوم دوازدهم
××××××××××
به رستوران حاتم رسيديم و ماشين رو توي پاركينگ رستوران پارك كرديم وداخل رستوران شديم.
رفتيم يه گوشه اي نشستيم. بلا فاصله گارسون اومد وسفارش غذا رو گرفت و رفت .
رستوران شلوغ بود ميدونستم بيست دقيقه اي طول ميكشه تا نهارو بيارن . واسه همين از نازنين پرسيدم تو ... ادامه مطلب | |
رسم جوانمردي حمامهاي عمومي گذشته رسم بر اين بود که دلاکان پشت مشتريان خود را کيسه مي کشيدند و چرکهاي آنان را روي بازويشان جمع مي کردند تا مشتري چرکهاي خودش را ببيند و به دلاک پول بدهد. روزي حکيمي به حمام رفت و دلاک به رسم دلاکان او را کيسه کشيد ... ادامه مطلب | |
اوهوي ! با توام !!! كجايي؟ باتوام چي كار ميكني؟ كجا سير مي كني؟ حواست كجاست ؟ تو آسمونا سير ميكني .... آره بيا رو زمين .... بيا رو زمين زنده گي كن.
اصلا تو مي فهمي زنده گي يعني چي ؟ هاا؟ نه ! تو هيچي نمي فهمي ! تو فقط مي فهمي روزي ... ادامه مطلب |  |
هر چيزي را كه بخواهي زندگي همان را به تو خواهد داد وپسري در كوه قدم مي زدند كه ناگهان پاي پسر به سنگي گير كرد و به زمين افتاد و داد كشيد: (( آآآآي ي ي))!! صدايي از دور دست آمد : ((آآآآي ي ي))!!! پسر با كنجكاوي فرياد زد: (( كه هستي؟)) پاسخ شنيد : ((كه هستي؟)) پسر خشمگين شد ... ادامه مطلب | |
هياهو در شيب بعد از ظهر گفت: «فري همين جا بزن كنار. زير اون درخت جون مي ده واسه عرق خوري مرديم از تشنگي.» سرش را برد توي موهاي ياسمن و آهسته چيزي توي گوشاش گفت و بعد بلند بلند خنديد.
فريدون از توي آينه پشت سرش را نگاه كرد و فرمان را به سمت راست چرخاند. ... ادامه مطلب | |
همسرم امشب... امشب سومين فرزندم را به دنيا ميآورد. از اين بابت احساس غرور ميکنم با اينکه نميدانم چرا بين خودم و فرزندي که تا چند لحظهي ديگر به دنيا ميآيد رابطهاي بسيار نزديکتر از دو فرزند ديگرم احساس ميکنم فرزندي که هنوز چهرهاش را نديدهام نميدانم چه شکلي ست و بر ... ادامه مطلب | |
250 تومان تا ميدان شماره تلفن همراه را مي گرفت بيش تر هول ميکرد. امير قرار بود سر ساعت 10 شب خانه باشد.
نزديک 4 هفته مي شد که آمده بودند به خانه خودشان توي يکي از بيابانهاي اطراف شهر. اينجا ثمره تمام پس اندازهايشان توي 2 سال گذشته بود کلي هم وام گرفته بودند ... ادامه مطلب | |
جزيره در پرتو نيمروز کورتاسار از پدر و مادري آرژانتيني به سال 1914 در بروکسل به دنيا آمد و از سال 1952 مقيم پاريس شد و همانجا به کار نويسندگي پرداخت. شاعر و مترجم و نوازندهي آماتور جاز بود. همچنين تعداد زيادي داستان کوتاه و رمان نوشتهاست از جمله: ليلي بازي برندگان ويولن بدلي.
... ادامه مطلب | |
اتاق پينتر نمايشنامهنويس شاعر فعال اجتماعي مخالف جنگ عراق برندهي نوبل ادبيات سال دو هزار و پنج و... ليست طولاني افتخارات که به نام ايشان ثبت شده است هيچکدام دليل ترجمهي اين نمايشنامه نبود. روزي که با رضا ناظم عزيز صحبت ميکردم و در صدايش غم سنگين سه کتابي بود که ... ادامه مطلب | |
وداع با فلسفه ، وداع با اسلحه ! از گاهي گروه كوچكي از روشنفكران مرفه با تكيه بر نيهيليسم بورژوايي سر به شورشي مرگ آور زده و پايان فلسفه درغرب را اعلان ميكنند يا نقش تفكر و انديشه اجتمايي براي نجات بشررا انكارنموده وزير سئوال ميبرند.گرچه در هرشاخه اي ازعلوم ويا هنر از صراط مستقيم خارج شدن و ... ادامه مطلب | |
شبحي روي برف گيلاني
آخه موضوع يه چيزه ديگه س .
بالاخره هر چي که باشه آزادي آزاديه .
د همين ديگه . آزادي رو ميشه هزار جور معني کرد .
نه با اين حرفت هيچ رقم موافق نيستم .
پس بهتره اين بحث ... ادامه مطلب | |
نقاب زبان وسياهبازي نويسنده به دو مجموعه داستان ازمه و ماهستان فقط خوابهاي من ''مظاهر شهامت''
و رمان شب كولي مست ناصر همرنگ''
الف) ضرب المثل اسپانيايي زير سقف خانه هاي كاهگلي بيهوشي را مرگ مي نامند هميشه ورد زبانم است و به عنوان كسي كه با ادبيات سر و كار دارد دنبال كردن فعاليتهاي پوياي ... ادامه مطلب | |
سخنران پست مدرن روي قبر شاعر رمانتيك محترم دوستان عزيز ! با تشكر از اينكه اجازه داديد من بعد از “امرسن“ دومين سخنران كنار آرامگاه هنري تورئو : شاعر انقلابيفيلسوف اصلاحگراي اجتماييناتوراليست رمانتيك علمي مقاله نويس روشنگر ومتفكر دفاع از محيط زيستمقاله ناتمام خود را دراينجا برايتان روخواني كنم تشكر ميكنم و براي روح آن ... ادامه مطلب | |
پادشاه قانع و زاهد پيري به بارگاه قدرتمند ترين پادشاه دوران دعوت شد. پادشاه گفت: به مرد مقدسي که با اندک چيزي راضي مي شود, غبطه مي برم. زاهد پاسخ داد: اعليحضرتا, من به شما غبطه مي برم, که زودتر از من راضي مي شويد. پادشاه, با آزردگي گفت: منظورت چيست؟ تمام اين سرزمين از آن من ... ادامه مطلب | |
نياي اساطيري ايرانيان و کتب پهلوي و شاهنامه ظاهراٌ دوفرد به عنوان شاه و نياي اساطيري ايرانيان معرفي شده اند: يکي هوشنگ پيشدادي و ديگري ايرج؛ ولي از تطبيق تاريخ و اساطير ايراني و ارمني و يوناني معلوم مي گردد که روايات مربوط به اين دو که ازطريق احاديث شفاهي کهن به ... ادامه مطلب |  |
ستاره اي از جنس ديگر پاشو ! پاشو ! اين دس اون دس نکن ! رفت ؛ تموم شد !
کي پاشه چي رفت کجا تموم شد ؟
تو جا هستم هنوز . انگار تو ذهنم چيز هايي دارند جا به جا مي شوند .
آقا گفتم پاشو رفت ... ادامه مطلب | |
زنبورهاي وحشي وقت مثل وقتي كه «ماركوپولو»ميرفت دلم نمي گرفت.فكرهاي عجيبي به ذهنم ميرسيد كه مثلا كاش معجزه اي رخ مي داد ومن را تبديل به يك آدم
كوچولو مي كرد تا در كيف ماركو جا بگيرم و همه جا با او بروم..يا اينكه فكر مي كردم كاش شكمش زيپ داشت...بازش ... ادامه مطلب | |
همسرم امشب... امشب سومين فرزندم را به دنيا ميآورد. از اين بابت احساس غرور ميکنم با اينکه نميدانم چرا بين خودم و فرزندي که تا چند لحظهي ديگر به دنيا ميآيد رابطهاي بسيار نزديکتر از دو فرزند ديگرم احساس ميکنم فرزندي که هنوز چهرهاش را نديدهام نميدانم چه شکلي ست و بر ... ادامه مطلب | |
انفجار زمان غريبي است. همه چيز عجيب و باور نکردني بنظر مي رسد. اصلا من در اين اتوبوس چه مي کنم؟ آدمها؟! بعضي از آنها را مي شناسم. اما هرگز تصورش را هم نمي توانستم بکنم که با آنها همسفر باشم. سفر؟!
بعضي ها با هم خوش و بش مي کنند عده اي ... ادامه مطلب | |
از کتاب بيرون آمدم قصه شدم بالا رفته بودم
کفشام پائين بود
که سارا گفت : سيب روبچين دست دراز کردم سيب را چيدم حالا سارا مي گه « بخورش » من خوردمش از کتاب بيرون آمدم قصه شدم قصه ديگر شروع شده بود.
يک مشت آدم تو صف بودندبراي خريدن کتاب جديد علي ربيعي وزيري اما آقاي ... ادامه مطلب | |
مترسک از مترسکي پرسيدم : ''لابد از ايستادن در اين دشت خلوت , خسته شده اي؟''
گفت : ''لذت ِ ترساندن عميق و پايدار است , من از آن خسته نمي شوم''
درنگي کردم و گفتم :''آري چنين است ؛ چونکه من نيز چنين لذتي را چشيده ام''
و او گفت :'' تنها کسانيکه ... ادامه مطلب |  |
زوال دروغگويي اسكار وايلد در سال 1854 به دنيا آمد. علاوه بر شعر داستان هاي كوتاه رمان ( تصوير دوريان گري) و نمايشنا مه هايش ( سالومه بادبزن ليدي ويندرمز واهميت اشتياق ) مورد توجه مي باشد. اگر مقاله هاي او از لحاظ لحن تند و طنز آلود به نظر مي ... ادامه مطلب | |
يک داستان پندآموز يک داستان پندآموز
تنها بازمانده يک کشتي شکسته به جزيره کوچک خالي از سکنه افتاد.
او با دلي لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذارند اما کسي نمي آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از ... ادامه مطلب | |
ببخشيد امروز چند شنبه است؟ باز هم براي مرضيه فعله گري عزيز
تيمور آقامحمدي
خرداد بدانيم. آخر با كدام مدرك؟ صرف اين كه آن روز باد مي آمده و آقاي پرتو عرق كرده داشته گل هاي شمعداني توي ايوان را آب مي داده و باد مي افتاده هي توي پيراهنش كه نمي شود دليل! پس خانم جمالي ... ادامه مطلب | |
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب ... ادامه مطلب | |
نياي اساطيري ايرانيان و کتب پهلوي و شاهنامه ظاهراٌ دوفرد به عنوان شاه و نياي اساطيري ايرانيان معرفي شده اند: يکي هوشنگ پيشدادي و ديگري ايرج؛ ولي از تطبيق تاريخ و اساطير ايراني و ارمني و يوناني معلوم مي گردد که روايات مربوط به اين دو که ازطريق احاديث شفاهي کهن به ... ادامه مطلب |  |
ye kalame ba khoda گفت : ديگر پيامبري نخواهم فرستاد نه از آن گونه كه شما انتظار داريد... اما جهان هرگز بدون پيامبر نخواهد ماند و آن گاه پرنده اي را به رسالت مبعوث كرد. پرنده آوازي خواند كه در هر نغمه اش خدا بود. عده اي به او گرويدند و ايمان آوردند...
و ... ادامه مطلب | |
مقصد شما کجاست؟ يه جايي همين جاها گذاشته امشان. عجيبه! هر وقت چيزي را لازم داري طوري گم و گور ميشه که انگار از اول نبوده. اصلا به همين خاطر گرفتمشان. ميدونستم کسي باور نمي کنه. گفتم باشه که مدرکي داشته باشم. شايد هم فکر مي کنين مشاعرم را از دست داده ام. ... ادامه مطلب | |
خاطرات يك دانشجوي مرده همه جا تاريك است مثل داخل قوطي حلبي كه طعمه هاي ماهيگيريم را در آن مي گذاشتم .
ديواره هاي آن سياه است . سياه مثل شب هايي كه هيچ ستاره اي در آسمان نيست و حتي تكه اي از ماه كه گه گاهي در شكم آسمان ... ادامه مطلب | |
گرمرد رهي ميان خون بايد رفت ها در تک و دو هستند. قرار است يکي دو ساعت ديگر اتفاق بسيار مهمي رخ دهد. سرتيپ آزموده دادستان نظامي پک هاي محکم و غير منقطعي به سيگارش ميزند.دچار اضطراب و دلهره اي خفه کننده است. هنوز صبحانه نخورده است. رئيس زندان برايش يک ليوان چاي داغ ... ادامه مطلب | |
زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست!
- ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري...
- آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري هم از شر اين پنجره
راحت مي شي هم مي توني ... ادامه مطلب |  |
هستي در جهان نيستي مي کوشد با خلق آثار ادبي تجربه و نگرش خود را از هستي و جهان پيرامون خويش بيان کرده و خواننده را به ديداراين جهان خلق شده دعوت کند. جهاني که در آن ارزش ها تعبيرات و نوع نگاه او به پديده هاي هستي درغالب شخصيت هاي تصوير شده به ... ادامه مطلب | |
باران بود كه مي باريد WoW مي رود ... ابر مي بارد و باران است كه مي دود روي پوست نمناكم ...
و دستانم نرم مي لغزند بر روي پوست ترم پولك هاي چشمانم ...
چشمانم در تب اين لحظه چه درخشان شده اند ... آري ! باران زيباست !
تاريك است ... تاريكي صدايي جز لمس ... ادامه مطلب |  |
دو داستانك به کوچه که رسيد ايستاد.نگاهي به کوچه که از نور عمو دهاي چوبي برق روشن شده بود انداخت. در وسط کوچه نور عمود چوبي اي چشمک مي زد. راه افتاد تا زير آن نور. تنها عمود چوبي برق که کم نور تر بود. در سر جايش ايستاده به خانه ... ادامه مطلب | |
نامه عمر به يزد گزد سوم عمر به يزد گزد سوم سا ساني و پاسخ يزد گرد به آن
مردک تو به من پيشنهاد مي کني که خداوند يکتا را بپرستم در حاليکه نمي داني هزاران سال است که ايرانيان خداوند
يکتا را مي پرستند و روزي پنج بار به درگاه او نماز مي خوانند. هزاران سال ... ادامه مطلب | |
Doost Daram ... ! :P دوست دارم بر پشت بام بلند ترين آسمان خراش دنيا درختي بکارم تا شاخه هايش در آبي آسمان پر از ستاره شوند و آن وقت بزرگترين کاج چراغاني شده دنيا را داشته باشم .
دوست دارم آبشاري از ستاره ها حوض کوچک خانه مادربزرگ را پر از ستاره کنند ... ادامه مطلب | |
شما تا چه حد در دنيا طمع داريد؟ تاجر آمريکايي نزديک يک روستاي مکزيکي ايستاده بود. در همان موقع يک قايق کوچک ماهي گيري رد شد که داخلش چند تا ماهي بود.
از ماهي گير پرسيد: چقدر طول کشيد تا اين چند تا ماهي رو گرفتي؟
ماهي گير: مدت خيلي کم.
تاجر: پس چرا بيشتر صبر نکردي تا بيشتر ماهي گيرت ... ادامه مطلب | |
سخني با خدا سخني با خدا
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زنده گي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. ... ادامه مطلب | |
يه هفته تو تاكسي ! روز هفت يادداشت ( تو تاكسي )
شنبه : پيرمرد سوار تاكسي شد. راننده پرسيد: كجا مي رويد؟ سري تكان داد به معني اينكه فرقي نمي كند! راننده از آن وراج ها بود! براي همين بعد ازهرحرفي سرش را برمي گرداند سمت پيرمرد كه بيچاره فقط سرش را پايين انداخته ... ادامه مطلب | |
بعد از آن روز هيچ کس کرگدن را نديد عجيب کرگدن را فقط مارمولک مي دانست. کرگدن که تا آخر عمرش پوست کلفت گردنش را پيش روي هيچ کس خم نکرد هر شب يواشکي پشت يک تخت سنگ بزرگ در آنسوي مرداب زار زار گريه مي کرد. اگر به خاطر اين مگسهاي سمج روي مرداب نبود مارمولک هم مثل ... ادامه مطلب |  |
قدرت حافظه چيني پيري در دشتي پوشيده از برف قدم مي زد که به زن گرياني رسيد. پرسيد: چرا مي گريي؟ - چون به زندگي ام مي انديشم, به جواني ام, به زيبايي اي که در آينه مي ديدم, و به مردي که دوستش داشتم. خداوند بي رحم است که قدرت حافظه را به ... ادامه مطلب | |
تابلو عيسا و يهودا داوينچي موقع کشيدن تابلوي شام آخر, دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست نيکي را به شکل عيسا, و بدي را به شکل يهودا- يکي از ياران عيسا که به هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند- تصوير مي کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني ... ادامه مطلب | |
بهترين شمشيرزن کيست؟ از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟ استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو. سنگي آنجاست. به سنگ توهين کن. شاگرد گفت: اما چرا بايد اين کار را بکنم.سنگ پاسخ نمي دهد. استاد گفت: خوب پس با شمشيرت به آن حمله کن. شاگرد پاسخ داد: اين کار را هم نمي کنم. شمشيرم مي شکند.و اگر ... ادامه مطلب | |
روزي که مرزها تغيير مي کنند دو ساعت است است که دارند بحث مي کنند . يعني دست کم آن اوايلش بحث بود . اختلاف نظر بود . به عقيده ي يکديگر در حد گوش کردن هم که شده احترام مي گذاشتند . بعد نفهميدم چه شد . رفته بودم سر خيابان ... ادامه مطلب | |
ترسوي شجاع گلوله باران وحشيانه نولون, ناپلئون جوان مثل يک ني در باد مي لرزيد.سربازي او را به اين حال ديد, به هم قطارانش گفت: نگاهش کنيد, دارد از ترس مي ميرد. ناپلئون پاسخ داد: بله, مي ترسم. اما به جنگيدن ادامه مي دهم. اگر نصف من مي ترسيديد, مدت ها پيش فرار ... ادامه مطلب | |
افسانه استراليايي افسانه استراليايي داستان شمني را مي گويد, که در سفري به همراه سه خواهرش به مشهورترين جنگجوي زمان برخورد. جنگجو گفت: مي خواهم با يکي از اين دختران زيبا ازدواج کنم. شمن گفت: اگر يکي از آن ها ازدواج کند, آن دوتاي ديگر رنج مي برند. من به دنبال قبيله اي مي ... ادامه مطلب | |
بحران متفاوت! يا تفاوت بحران؟ خلاق و نوآور در چه جايي ايستاده؟ هنرمند متفاوت با خلق يك اثر جدا از ديگر تجربه ها كاري هنري انجام داده؟ خلاقيت و بدعت در كار يك شاعر يعني رفتاري غير متعارف انجام دادن؟ نوشتن متني به عنوان مانيفست توسط يك شاعر دربارة نوع كار و تحربه اش بيانگر ... ادامه مطلب | |
در هر رويدادى خيرى وجود دارد روزگاران قديم پادشاهى بود كه وزير مدبّرى داشت. آن وزير نسبت به پادشاه بسيار وفادار و سرسپرده بود به طورى كه پادشاه هرگز از خدمات و توصيه و راهنمايىاش بىنياز نبود و در هيچ راهى بدون همراهى وزيرش قدم نمىگذاشت. روزى در حالى كه سلطان ميوهاى را به دو قسمت ... ادامه مطلب | |
او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم تخم عقابي را پيدا کرد و آن را در لانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش او همان کارهايي را انجام داد که مرغها مي کردند. براي پيدا کردن کرمها و حشرات زمين را مي کند و ... ادامه مطلب | |
باد خرداد اين سه روز در اواخر خرداد تعطيل ميشد وقتي كه امتحانات بچه ها تمام شده بود و مدرسهها تعطيل بودند شهرك ساحلي از جمعيت موج ميزد . روزها ماشينهاي شيك گران قيمت با رنگهاي متاليك و برق آفتاب روي سپرهايشان در دو سه خيابان اصلي و بولوار شهرك بالا ... ادامه مطلب | |
از خود گذشتگي عشق به همراه دارد مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي عاشق آن دختر شد ولي فرمتژه از ... ادامه مطلب | |
نميخواي آباژور رو خاموش كني ؟ كليد را توي در چرخاند در را پشت سرباز گذاشت. مرد با پنحه پا يك لنگه كفش را در آورد و با اين پا لنگه ديگر را و در همان حال مواظب بود پسرش كه روي دو دستش خوابيده بود بيدار نشود. پاورچين پسرش را برد توي اتاقش آرام خواباند ... ادامه مطلب | |
عجب صبري خدا دارد ! صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه اول كه اول ضلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان جهانرا با همه زيبايي و زشتي برروي يكدگر ويرانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
كه در همسايه صدها گرسنه ... ادامه مطلب | |
عشقهاي خندهدار را باز ميكنم رو به بلواري كه اين شهرستان كوچك را وصل ميكند به ميداني در انتهاي شهر. مزرعه نمونه اداره كشاورزي روبروي من است با آجرچيني و نردههاي سبز و پارك در حاشيه بلوار. اولين بار كه اين پنجره را باز كردم غروب يكي از روزهاي آخر شهريور ماه ... ادامه مطلب | |
داستاني شنيدني از شيخ بهلول
شيخ بهلول ميفرمودند: زماني در مشهد به منزل يكي از آشنايان كه سيّد بود رفتيم. اتفاقاً هوا باراني بود و خانم خانه هم زايمان كرده بود و چند تا بچه آورده بود و شوهرش هم در منزل نبود. متوجه شدم كه حالش مساعد نيست. به او گفتم: شما بخوابيد من ... ادامه مطلب | |
بيوگرافي کتايون رياحي : کتايون
نام خانوادگي : رياحي
تاريخ تولد : 1340
محل تولد : تهران
ميزان تحصيلات : ليسانس ادبيات و مردم شناسي
با نويسندگي براي كودكان شروع كرد و با فيلم خبرچين به سينما آمد. اما خبرچين در نيمه راه متوقف شد و كتايون رياحي براي بازي در فيلم پاييزان انتخاب شد. در سينما چندان ... ادامه مطلب | |
درس زندگي ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آموخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : ... ادامه مطلب | |
فراموش نيستم ؛ اين را مطمئنم. پيرزن قد کوتاهي دارد. موهاي سفيد با رگههاي خاکستري. صورت چروک و خسته. چشمهاي گود رفتهاش خالي و سرد به نظر ميرسند. مژههايش ريختهاند و اين حالت ترسناکي به نگاهش ميدهد. بقيه اندامش را به خاطر نميآورم. هيچوقت به بقيه بدنش دقت نکردهام. مثل هميشه ... ادامه مطلب | |
زندگي روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفتخدا سکوت کرد. آسمان ... ادامه مطلب | |
سپيدار و باد گفت : حالا مطمئن هستي تو رو دعوت كرده؟ شايد تعارف كرده و تو جدي گرفتي؟
و باد كه به موازات پنجره ميوزيد انتهاي صدا را با خود ميبرد. جاده در زمينه اي سبز پيچ ميخورد و آبي دريا درگذر سريع بوتههاي تمشك و رديف سپيدارها پيدا ميشد و ميگذشت اين ... ادامه مطلب | |
هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد زمانهاي گذشته پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري ... ادامه مطلب | |
رمانِ همشاگردي ها حدوداً چهل پنجاه نفر بوديم توي يک کلاسِ بزرگ . درس مان که تمام شد هر کدام رفتيم به سمتي . جواد همان سالِ آخر ترک تحصيل کرد . رضا کريمي رفت جبهه و شهيد شد . جنازه اش را که آوردند توي مدرسه مراسم گذاشتند . بعد خيلي ... ادامه مطلب | |
سنگ سياه بلند بود و مويش كمي ريخته بود گفت: «ديگه چه نوشته؟»
«هيچي هر چه بود خواندم.»
از سه روز پيش چند بار پرسيده بود: «ديگه چه نوشته خداكرم؟»
خداكرم هم خوانده بود كه زنت ناخوش سخت است. اگر پيالة آب توي دستت است بگذارش زمين و زود بيا مبادا پشت گوش بيندازي. ديگر ... ادامه مطلب | |
عشق را به خانهتان دعوت كنيد! از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرتمنزل است؟ زن گفت: خير سركار است. آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر ... ادامه مطلب | |
تو هم دختر من رو مي پسندي ! جوون : ببخشين آقا مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پيرمرد : معلومه كه نه !
جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا'' اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ !
پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : ... ادامه مطلب | |
ديماس قديس يکي از تلخ ترين لحظه هاي تصليب, دزدي مي فهمد کسي که کنارش مي ميرد, پسر خداست. مي گويد: مولا, آن گاه که به ملکوت خود درآيي, مرا به ياد آور. عيسا پاسخ مي دهد: هر آينه امروز با من در فردوس خواهي بود, و يک راهزن به نخستين قديس ... ادامه مطلب | |
سايه خوب است اينجا كنار ساختمان ايستگاه زير نور مهتابي رنگ چراغ تكيه بدهي سيگاري روشن كني و به پشهها نگاه كني كه دور چراغ ميچرخند و نسيم شب تابستان خنك از روي گونههايت بگذرد و آن طرفتر باد همچنان برگهاي تبريزيها را تكان دهد. رنگ قرمز تيره واگن متروك و ... ادامه مطلب | |
انسانيت به آرامي از پياده رويي که هميشه مرد نابينايي پارچه اي در مقابلش بود و فولود ميزد عبور مي کرد.جورج بدنبال سکه اي در جيب هايش گشت تا به آن مرد کمک کند.اما هيچ پولي پيدا نکرد. نگاهي به مرد فولود زن انداخت و عينک آفتابي خود را از جيبش ... ادامه مطلب | |
قصه عشق (رماني از صلاح الدين احمد لواساني - هندي)قسمت هفتم عشق ـ فصل سي ونهم
******************
همه چيز به خوبي پيش ميرفت . من توي كالج شروع به فراگيري زبان فرانسه كردم . هرچي ياد ميگرفتم بلافاصله به نازنين هم ياد ميدادم.
بيست و هشتم شهريور فرا رسيد و بابا نازنين ناچار بودن به ايران برگردند................
و اين يكي از سخت ترين روزهاي ... ادامه مطلب | |
فراموش شده آجرهاي قديمي نشست ميکنند.دوباره که نگاه
کنيتابلوي بهار پر از برگ هاي زرد پاييز شده.يکي دو تا حجم بلند و باريک تر جاي سابق ِ
آفتابمهتاب را گرفته. ولي نقاش يک جاي خالي بالاترتصوير شان ميکند.ميگذرند
و ميگذرندحتي اگر پيل ساعت ديواري اعتصاب کند زمان ادامه ي حرکت اش را پشت اين ... ادامه مطلب | |
كمي بيشتر فكر كن شايد خيلي هم بي ربط نباشد ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي ... ادامه مطلب | |
برف و درختي که شکست از نيمه شب تا صبح همين جور يک ريز برف آمد. آمد و نشست روي زمين روي درختها لبه پنجره ها و هرجاي ديگري که ميتونست. وقتي پنج ونيم صبح از سر کار زدم بيرون همه جا يک دست سفيد شده بود و غير از جاهايي که ماشينهاي برفروب تميز ... ادامه مطلب | |
خاطرات دانشکده آذر
سر كلاس خط كش محاسبهً دكتر شفيعيها بوديم. بچه ها كيپ تا كيپ نشسته بودند. آنهايي كه ديرتر آمده بودند سر كلاس سرشان بي كلاه ما نده بود يا روي هره هاي كنار پنجره نشسته بودند يا ته كلاس رديف ايستاده بودند.سروان هم كه دو سال پيش فارغ التحصيل شده ... ادامه مطلب | |
گور باباي زندگي .. نکن پسرم فريادي از توي اتاق بغلي بلند مي شود:
- نكن برزين مگه با تو نيستم؟ نكن پسرم!
صدا پايين مي آيد.
- داشتم مي گفتم. نمي دوني چه بيلدينگيه. يک يک. دو نبش. تموم سرويساش جنرال آمريكن.كف آينه. سقف ها همه آينه كاري. آرك با رقص نور. بارش يه پارچه سنگ قرمز. جون ... ادامه مطلب | |
چهل سخن عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند ( لوگان پارسال اسميت ) .
2- هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر ... ادامه مطلب | |
رنگ عشق ! بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که ... ادامه مطلب |  |
آن هايي را كه نخواندم ؛ افسوس ! ادامه جلسه بحث :“ چگونه ميتوان از طريق ادبيات زندگي نمود ؟“ و در پاسخ به اينكه “ چه رمانهايي را بايد خواند ؟ “ حكمت نويسنده و كتابفروش شهر دستش را بسوي خانم مارگريت دوراس نويسنده فرانسوي در قفسه دراز كرد و چند رمان و نوول او را ... ادامه مطلب | |
قهوه با شکر هنوز محسور بودم. دقيقا نمي دانم از چي شايد فقط از اينکه وقتي مانتو و روسري اش را در آورد ديدم يک زن زيبا با لباس سفيد تنگ بدون آستين يقه هفت کوتاه تا زير زانو و چهره اي ظريف که موهاي مشکي کوتاه پسرانه اي قابش گرفته و ... ادامه مطلب | |
روايت ديگري از داستان داش آکل بعد از اين كه جسد بي جان صادق هدايت در اتاقش كشف شد در سطل زبالهً گوشهً اتاقش مقداري كاغذ پاره پيدا شد.اين كاغذ پاره ها را رحمت نامي كه از دوستان هدايت بود ريخت توي پاكتي محتوي ته مانده هاي نان و کالباس و خيارشور كه گويا ... ادامه مطلب | |
قصه هاي عمو نوروز فيروز
- ارباب خودم سلام نليکم...ارباب خودم سر تو بالا کن...ارباب خودم نظري به ما کن...ارباب خودم بزبز قندي ... ارباب خودم چرا نمي خندي؟
اين همه بي توجهي مردم برايش عجيب بود. در تمام طول اين آخرين روز سال تا حالا که عصر بلند بود و چيزي نمانده بود به تحويل ... ادامه مطلب | |
سايه هاي مه آلود از زور درد دارد مي تركد. دوتاي ديگر استامينوفن كدئين پشت سر هم مي اندازم توي دهانم بدون آب قورتشان مي دهم. مزه ي تلخشان را حس نمي كنم. دهانم تلخ تر از آن هاست. تمام وجودم يكپارچه تلخي ست. انگار زندگيم را فرو كرده اند توي جوهر زقوم هفت ... ادامه مطلب | |
خط چشمش را که مي کشد چشمش را که مي کشدقشنگ مي شود.ايستاده روبروي آينه ي قدي.مي خواهي
بلند شوي و دست هات را دور کمر باريکش قلاب کني.خودت را ببيني که از دو طرف
.''شانه هاي کوچکش زده اي بيرون.موهاي لختش را بو بکشي و بگويي:''قشنگ شدي سايه
.نگاهت که مي کند دلت هري مي ... ادامه مطلب | |
شرابي سير به نيويورک رسيدم واقعا احساس خوشايندي داشتم. هواپيماي شرکت يونايتد در امنيت کامل به زمين نشسته بود. بليط تکي داشتم. مسافري تنها و اين تنهايي من بود و سفرم. از ناريتاي توکيو تا جي.اف.کي. به اولين صرافي که رسيدم خودم را از شر ينهاي ژاپني خلاص کردم. سوار تاکسي شدم ... ادامه مطلب | |
اتل متل متل يه جانباز
اتل متل يه بابا
که اون قديم قديما
حسرتشو ميخورن
تمامي بچهها
اتل متل يه دختر
دردونهي باباش بود
بابا هرجا که ميرفت
دخترش هم باهاش بود
اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفتهي بچهها:
بابا چه مهربون بود
يه روز آفتابي
بابا تنها گذاشتش
عازم جبههها شد
دخترو جا گذاشتش
چه روزاي سختي بود
اون روزاي جدايي
چه ... ادامه مطلب | |
دايره باز يا پرانتز همينطوره پدر.شما بزرگترها دوس ندارين حرف کوچکترها رو گوش بدين. گفتم وقتي سرت داد مي زنم نبايد ناراحت بشي و بري پشت بام و لبه ديوار بايستي چشات سياهي ميرن . گوش نکردي.
ببين گلهاي باغچه رو چيکار کردي ؟ کله خودت هم که بدجوري داغون شده . حالا ... ادامه مطلب | |
پيانو روى كاناپه رو به پيانو چشم به راه مرگ دراز كشيده بود و به آن روز داغ تابستان فكر مي كرد كه پدرش اين پيانو را برايش خريده بود و با يك وانت به خانه آورده بود. چهل سال تمام از آن روز مى گذشت اما انگار همين چند ... ادامه مطلب | |
يك روايت ساده را كه باز كردم چهره جوانكي ريز اندام در مقابلم بود كه چشمانش ميخنديد.
- منزل آقاي رجبي ؟
- بله
كتابهايش را به دست ديگرش داد ... ادامه مطلب | |
كاغذ ديواري هميشه شنل بلند يشمي اش را پوشيده بود. با همان چكمه هاي تنگ پاشنه بلند هميشگي... ولي خودش مثل هميشه نبود. شال مشكي اش را نامنظم به سر كرده بود و بوي هميشگي عطرش پيدا نبود.
در حياط را بست.صداي راه رفتنش مثل هميشه بود..اما اين بار به بوته هاي بنفشه ... ادامه مطلب | |
داشتم به تو فكر ميكردم از ظهر را با دلشوره و ميزباني از زوج جواني شروع كرده است. روي تراس رو به دريا نشستهاند. صداي آب و وزش نسيم شهريور ماه هم دلشورهاش را آرام نميكند. آفتاب شيرواني تمام خانههاي شهرك سايهباني كه آنها زيرش نشستهاند قلوهسنگ بزرگ كنار ساحل ماسهاي و نيمي از موجهاي ... ادامه مطلب | |
تخيل خيابان مدرن (پيتر هميلتون ) انسان ايستاده در هر تصوير منتظر تصوير بخصوصي است که قادر به انهدام کل جهان است''(آرگون:1925:ص 79)
شيفتگي والتر بنيامين به پويايي سرمايه داري مدرن که با زندگي و فرم خيابان ها بيان مي شد محدود به او و دهه هاي 1920 و 1930 نبود.
در سرتاسر اروپا هنرمندان و ... ادامه مطلب | |