برای ورود به چت نام خود را وارد کیند:
نام شما(English):

آموزش کامپیوتر فال و طالع بینی طنز و اس ام اس پزشکی فال و طالع بینی معارف و مذهب



آموزش کامپیوتر::
  آموزش ترفندهاي کامپيوتري
  آموزش ويندوز ويستا Vista
  آموزش نرم افزارهاي چت
  آموزش انواع نرم افزار
  آموزش هک و حفاظت
  آشنايي با ويروس
  ملزومات و اصطلاحات کامپيوتري
  آموزش ويندوز
  آشنايي با نوتبوک
  زبان هاي برنامه نويسي
  اينترنت
  آموزش فتوشاپ
  آموزش سخت افزار
  آموزش شبکه و امنيت شبکه
  آموزش اکسل
  آموزش ورد

طنز و تفریح::
  اس ام اس SMS
  ضرب المثل(طنز)
  طالع بيني(طنز)
  تفاوت دختر و پسرها
  طنز حيوانات
  طنز دخترها
  طنز پسرها
  آداب و رسوم
  لطيفه
  داستانهاي طنز
  معما هاي طنز
  شعر
  ضرب المثل
  طنز و خنده
  طنز خانواده

عشق و دوستی::
  عمومي
  دوستانه
  عاشقانه

معارف و مذهبی::
  متافيزيک در اسلام
  عرفان اسلامي
  دعاهاي شفاي مريض
  احکام اسلام
  مباحث مذهبي
  حکايات مذهبی
  احاديث مذهبی
  مسایل دینی

فال و طالع بینی::
  شناخت شخصيت
  طالع بيني چيني
  طالع بيني نوين
  طالع بيني مصري
  طالع بيني ازدواج
  عدد شناسي
  فال ابجد
  فال هندي

آرایش و گریم::
  راه کار هاي زيبايي
  آرايش و گريم

موفقیت و پیروزی::
  مهارتهاي مطالعه
  NLP
  کاميابي (آنتوني رابينز)
  تقويت اراده
  علاقمند کردن ديگران
  روش هاي موفقيت
  موفقيت در معاشرت
  عمومي

کامپیوتر و فناوری اطلاعات::
  اخبار IT
  دوربين هاي ديجيتال
  بازي هاي کامپيوتري
  ايميل يا پست الکترونيک
  ياهو ! Yahoo
  امنيت در شبکه
  هک و پسورد
  وب سايت WWW
  تبليغات در اينترنت
  گوگل
  رايانه ها
  گوناگون
  حق کپي رايت
  ماکروسافت
  وبلاگ و وبلاگ نويسي
  دنياي سخت افزار
  گوشي همراه (موبايل)
  اينترنت
  منظومه شمسي
 







* ادبيات: داستان هاي مختلف

يازده دقيقه فصل هشت
چه ماريا توانايي نوشتن افکار عاقلانه را داشت اما از پيروي کردن نصيحت هاي خود عاجز بود. او به دوره هاي افسردگي بيشتري مبتلا مي شد و تلفن هنوز از زنگ زدن خودداري مي کرد. براي اين که در زمان بيکاري حواس خود را پرت کند و همچنين براي تمرين ... ادامه مطلب
يازده دقيقه فصل دوم
سال گذشت. او جغرافي و رياضي ياد گرفت. در مدرسه اولين مجله‌ي پورنو اش را خواند.در همان زمان شروع به نوشتن يادداشت هاي روزانه در مورد زندگي کسالت بار خود و تمايلش براي تجربه کردن چيزهاي جديد و دست اول که در مدرسه به او گفته بودند کرد؛ اقيانوس برف‌مردها ... ادامه مطلب
يازده دقيقه فصل نهم
بود که اين اتفاق افتاد. به همين آساني. او در شهري غريبي بود که کسي او را نمي شناخت اما امروز در آن حس آزادي عجيبي مي کرد. جايي که لازم نبود خودش را به هر کسي توضيح دهد. او تصميم گرفت براي اولين بار در اين چندين سال تمام ... ادامه مطلب
روايتى كوتاه از مرگ يك راوى
آسمان پر بود از ابرهاى تيره و روشن و خورشيد جايى در كناره هاى افق ناپيدا بود... جسد بى جان مردى نقش بر زمين بود. افراد پليس عكاسان خبرنگاران همسايه ها و عابران در خيابان و راهروهاى آپارتمان و اتاق ها در جنب و جوش بودند همهمه و حيرت ناشى ... ادامه مطلب
فصلي از رمان بودنبروک ها
اُرگ‏نواز كليساى مريم مقدس در حالى كه با گام‏هاى بلند طول سالن را طى مى‏كرد به صداى بلند گفت: بله باخ خانم محترم سباستين باخ! گردا لبخندزنان كنار پيانو نشسته و سر را روى دست‏تكيه داده بود. هانو روى مبلى راحتى يكى از دو زانوى خود را در بغل گرفته ... ادامه مطلب
ارباب حلقه ها
وزير ديگر نيمه‌شب بود و نخست‌وزير تنها در دفترش نشسته بود داشت يك گزارش را مي‌خواند ولي چيز از مطالبي را كه به ذهنش راه‌ميافت را متوجه نمي‌شد. او منتظر يك تماس تلفني از رئيس جمهور يك كشور خيلي دور بود از اين متعجب بود كه مردك ... ادامه مطلب
داستان شب ظلماني
ظلماني‌ -معصومه‌ جان‌ خوبي‌ دخترم‌ مادر خوبه‌... - شكرباجي‌ خانم‌ شما خوبين‌... حاجي‌آقافيروزه‌ خانم‌ و بچه‌هاش‌ خوبن‌. - الحمدا... اعظم‌ خانم‌ از اون‌ ضمادي‌ كه‌بهش‌ دادم‌ روي‌ پاهاش‌ گذاشت‌ افاقه‌ كرد يا ... ادامه مطلب
آينه
محمود دولت آبادي مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهره‌ي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نمي‌ديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود مي‌گذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. ... ادامه مطلب
پالايش سه گانه
يونان باستان سقراط به دانش زيادش مشهور و احترامي والا داشت. روزي يكي از آشنايانش فيلسوف بزرگ را ديد و گفت: ”سقراط آيا مي‌داني من چه چيزي درباره دوستت شنيدم؟“ سقراط جواب داد: ”يك لحظه صبر كن قبل از اينكه چيزي به من بگويي مايلم كه از يك آزمون كوچك بگذري. اين ... ادامه مطلب
آدم‌كش‌ها
ِغذاخوريِ هِنري باز شد و دو مرد وارد شدند.نشستند جلويِ پيشخوان. جورج ازشان پرسيد:« بفرماييد؟» يكي‌شان گفت:« ال چه مي‌خوري؟» اَل گفت:« نمي‌دانم.نمي‌دانم چه بخورم.» بيرون داشت تاريك مي‌شد.نور چراغ خيابان افتاده بود پشت شيشه.دو مرد جلويِ پيشخوان صورت‌غذا را مي‌خواندند.از آن‌ سر پيشخوان نيك آدامز نگاه‌شان مي‌كرد.وقتي با جورج مشغول صحبت بود آن‌دو ... ادامه مطلب
يك شيشه خون داغ
را كه باز مي كرد از راهي كه دو سوي آن درخت هاي سبز سر به فلك كشيده بودند مي رفت تا به چشم انداز بي انتهاي گل هاي باغ برسد و صندلي كه مقابل گل ها مي گذاشت تا درعطر سكر آور آن ها ... ادامه مطلب
پدر پسر روح‌القدس
تانترائيست شده. لباس‌هاي رنگي مي‌پوشد و بوي عطر هندي مي‌دهد. دخترم لبا‌س‌ِ سياه و بلند مي‌پوشد و لباش را ماتيك‌ِ سياه مي‌زند دور‌ِ گردن‌ش قلاده‌يي دارد با خارهاي آهني. تو صورت‌ش جايي نمانده كه پيرسينگ آويزان نكرده باشد؛ جاهاي ديگرش را نمي‌دانم. من خودم هنوز به قول‌ِ زن‌م هيچ‌كاره‌ ام. ... ادامه مطلب
يازده دقيقه فصل اول
بود يکي نبود روزگاري فاحشه اي بود به اسم ماريا که... صبر کنيد! يکي بود يکي نبود جملهء آغازين بهترين قصه هاي بچه ها است و فاحشه کلمه اي براي آدم بزرگ ها! به نظر شما من چطور مي توانم کتابم را با چنين تناقض آشکاري آغاز کنم؟ اما مگر ... ادامه مطلب
هوراسي
شهر روم و شهر البا(2) نزاعي بر سر قدرت برپا پودوهر دو طرف نزاع در حال جنگ با اتروسكها(3) قدرتمند و مسلح قرار داشتند سپاهيان رومي و البايي بخاطر حل نزاع قبل از حمله اي دشمن هردو طرف مقابل همديگر و دشمن مشترك لشكر برآراستند. سران لشكر كه در پيشاپيش ... ادامه مطلب
خصوصيت و ماهيت
ژوئيه وقتي سعي كردم حرف A را تايپ كنم متوجه زگيل كوچكي روي انگشت كوچك دست چپ ام شدم. در روز بيست و هفتم به نظر بزرگ تر مي رسيد. روز سوم اوت با كمك يك ذره بين زرگري توانستم شكل آن را تشخيص بدهم. يك جور فيل كوچك ... ادامه مطلب
معصوم دوم
امامزاده حسين تو را به خون گلوي جدت سيدالشهدا به‌ آن وقت و ساعتي که شمر گردنش را از قفا بريد من حاجتي ندارم نه هيچ چيز ازت نمي‌خواهم فقط پيش جدت براي من روسياه واسطه بشو تا از سر تقصيرم بگذرد. خودت خوب مي‌داني که من تقصير نداشتم. براي ... ادامه مطلب
داستانهاي بزرگان
مرد کور دوست قديمي زنم. بله خود او داشت مي آمد شب را پيش ما بماند. زنش مرده بود. براي همين آمده بود به ديدن قوم و خويشهاي زن مردهاش در کانتي کات. از خانه ي همانها به زنم تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار ... ادامه مطلب
يكي از اين روزها
دوشنبه گرم و بي باران آغاز شد. آئورليو اسكووار دندانپزشك بدون مدرك كسي كه صبح خيلي زود بيدار مي شد دفتر كارش را ساعت شش باز كرد. چند دندان مصنوعي كه هنوز در قالب بودند از كمد شيشه اي بيرون آورد. ابزارهاي اش را روي ميز گذاشت آنطور كه ... ادامه مطلب
يازده دقيقه فصل شش
انتخاب کرد که جستجو گري به دنبال گنج باشد-احساساتش را به کناري گذاشت- هر شب گريه کردن را متوقف کرد و فردي که قبلا بود را فراموش کرد. او کشف کرد که اراده ي کافي دارد که تظاهر کند تازه به دنيا آمده و بنابراين دليلي براي دلتنگي براي کسي ... ادامه مطلب
زمانه تو هزاران آرش مي طلبد!
نوروز سر تا پاي خودش را توي آيينه ورانداز کرد. لباسش سبز ِ سبز بود. پر بود از گل هاي رنگارنگ. سر آستين هايش صورتي بود. به رنگ گل هاي بهاري. کفش هايش طلايي رنگ بود شلوار گشادش قهوه اي رنگ. به رنگ خاک نم گرفته. يقه پيراهنش سبز کمرنگ ... ادامه مطلب
يازده دقيقه فصل سوم
اينگونه دوره ي نوجواني ماريا گذشت. او زيبا و زيبا تر مي شد و رفتار غمگينانه و مرموزش بر زيبايي او مي افزود. با وجودي که به خودش قول داده بود ديگر عاشق نشود با يک پسر بيرون رفت و با يکي ديگرـ خيال بافت و زجر کشيد. و در ... ادامه مطلب
يازده دقيقه فصل چهارم
بعد به همراه ملسون-مترجم و مسئول امنيت هتل که حالا در ذهن ماريا به نماينده او تبديل شده بود-ماريا پيشنهاد مرد سوييسي را به شرطي که پرونده اي در کنسولگري سوييس تشکيل دهند قبول کرد. مرد که به نظر مي رسيد به چنين خواسته هايي عادت دارد گفت از آنجايي ... ادامه مطلب
آدم و حوا
به جرم خوردن گندم با حوا شد رانده از بهشت اما چه غم حوا خودش بهشت است. عمران صلاحي ................. آدم سه شنبه : شايد بهتره يادم باشه که اون خيلي کم سن ساله . اون الان يه دختر جوونه و بايد بهش فرصت داد . همه وجودش شور و شوق حس زندگيه . دنيا واسش يه سحره يه ... ادامه مطلب
يازده دقيقه فصل هفتم
بعد ماريا در کلاس زبان فرانسه که صبح ها برگذار مي شد ثبت نام کرد. در آنجا او با مردمي با عقايد احساسات و سن هاي مختلف آشنا شد مرداني که لباس هاي رنگ روشن مي پوشيدند و مقدار زيادي دست بند طلا از خود آويزان کرده بودند زن‌هايي که ... ادامه مطلب
يازده دقيقه فصل پنجم
کم کم اخساس خستگي مي کرد. در فرودگاه قلب او را ترس فراگرفت؛ تشخيص داد که کاملا وابسته به مردي است که در کنار او بود- او هيچ شناختي از آن کشور زبان يا حتي سرماخوردگي نداشت. رفتار راجر با گذشت زمان فرق مي کرد. ديگر تلاشي براي اينکه خوشايند ... ادامه مطلب


معرفی این صفحه به دوستان:
ایمیل شما: گیرنده ایمیل:























پزشکی::
  اطلاعات دارويي(داروخانه)
  بیماری های عمومی
  اسرار موفقيت
  موسيقي درماني
  معرفي هيپنوتيزم
  بهداشت پوست و مو
  تکنيک مبارزه با امواج منفي
  فرار روانشناسي
  انرژي درماني
  سالمندان و سلامتي
  حجامت
  بهداشت دهان و دندان
  طب گياهي
  طب سوزني و طب چين
  طب سنتي
  طب مکمل
  سنگ درماني
  مسائل بارداري
  ريلکس تراپي
  تست هاي روانشناختي
  انفورماتيک پزشکي
  اطلاعات بيماريها
  مسائل جنسي
  سلامتي کودکان
  خنده و گريه در سلامتي
  تغذيه در ماه رمضان
  ايدز HIV
  بيماري هاي عفوني
  رژيم و انواع رژيم
  سکته
  سيگار
  چاقي و لاغري
  زيبايي
  آسايش و آرامش
  مواد غذايي و تغذيه
  سرطان
  قلب و عروق
  بهداشت روان
  اعتياد و مواد مخدر
  کمک هاي اوليه
  سنگ هاي شفابخش
  گياه درماني
  ماها يوگا
  يوگا

اخبار روز :: دوستان :: تهران مانیا :: نسل جوان :: بالاشهر :: ایران من :: پزشکی
ایران 20 :: امواج :: هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ :: طنز :: ایران شادی :: خنده :: لینک باکس :: لینک روز